بابای خونه

آوازم را در نگاه به  چشمانم نجوا کنان خواندی    تو میدانی من پرستوی شهر غم ام   تو میدانی که دانستنت به دنیای حرف می ارزد   من تو ر ا و تمام گلهای یخ خانه مان را می پرستم  من به تو ‌‌به بابای خونه افتخار میکنم 

دل من

                 چه فکر نازک غمگینی دل من دارد          چه آواره  بی دردی دل من دارد

                 چه دشت بی شقایقی دل من دارد         چه فریاد بی صدای دل من دارد

 

چه کودکانه

صدایت را درپستوی بودن و نبودن چه ساده چه بی آلایش یافتم

باز کودکانه بدنبال نگاهت گشتم نگاه بی نورم چه عاجزانه به دنبال بهار می گشت 

و در اوج بودن  به امواج خاطره ها رسیدم

در کنار صخره های از تو گذشتن در دریای پر تلاطم خواستن را فریاد زدم