می خوام بگم

می خوام بگم 

می خوام از خود خود خدام بگم

 می خوام  از تو تهی بودنم  

از تو سرشار بودنم

از تو لبریز شدنم

می خوام از شقایق دل خدام بگم

می خواستم خوب  شم مثل شما

اما حالا شدم یه فاجعه یه اتفاق

 

تنها.............

اکنون که تو هستی دل خسته ام از یاد برده است مهاجرت نابهنگامت را پرستوی من، پرستوی شهر شقایقها  به خانه خودت به شهر عروسکهای من خوش آمدی و آغاز را برای تو سر خواهم داد و تو از یاد مبر که این شهر بدون تو بدون بالهای مشکیت تنهاست تنهای تنها..................

رسیدن

پرتاب    شکست   رسیدن

اینست احساس من خسته از خود ای کاش حنجره زمان را در دستانم داشتم تا شاید برای بغضهای نهفته در گلو صدای کم نمی آوردم 

باز چه ساده چی بی آلایش از ضمیر خویشتن دور و به ناباوری نزدیک شدام و ای کاش توی بیگانه را از خود میراندم !!!!! ای کاش !!!!!!!!