-
با تو
شنبه 5 اسفندماه سال 1385 19:26
با تو نگاه گلهای مردابی به صدا در می آیند با تو رنگهای خاکستر یه جاده ی ی فردا رنگ آشنای به خود میگیرند میدانم غربت کلمات حجم سنگینی از ناباوری دارند اما با تو تو تو همه چیز زیباست ....
-
عبور شیشه ای
دوشنبه 2 بهمنماه سال 1385 20:17
عبور شیشه ای فکر در جریانم را در رودخانه پر تلاطم دستانت یافتم با تلنگری سبز از خود بی خود شدم و باز به دنبالت بودم ای سکوت نارنجی قلب من آه میـــــــکشم و پرسان پرسان به فراسوی تو فراسوی آسمان میــــــــــــگردم و با نگاهم تک ستاره بی غروبم را می طلبم .....!!!
-
می خوام بگم
سهشنبه 19 دیماه سال 1385 18:32
می خوام بگم می خوام از خود خود خدام بگم می خوام از تو تهی بودنم از تو سرشار بودنم از تو لبریز شدنم می خوام از شقایق دل خدام بگم می خواستم خوب شم مثل شما اما حالا شدم یه فاجعه یه اتفاق
-
تنها.............
سهشنبه 19 دیماه سال 1385 18:29
اکنون که تو هستی دل خسته ام از یاد برده است مهاجرت نابهنگامت را پرستوی من، پرستوی شهر شقایقها به خانه خودت به شهر عروسکهای من خوش آمدی و آغاز را برای تو سر خواهم داد و تو از یاد مبر که این شهر بدون تو بدون بالهای مشکیت تنهاست تنهای تنها..................
-
رسیدن
سهشنبه 19 دیماه سال 1385 18:27
پرتاب شکست رسیدن اینست احساس من خسته از خود ای کاش حنجره زمان را در دستانم داشتم تا شاید برای بغضهای نهفته در گلو صدای کم نمی آوردم باز چه ساده چی بی آلایش از ضمیر خویشتن دور و به ناباوری نزدیک شدام و ای کاش توی بیگانه را از خود میراندم !!!!! ای کاش !!!!!!!!
-
ستاره
شنبه 20 آبانماه سال 1385 21:36
بزار توی تنهای توی قایق نگات غرق در آغوش گرمت واسه شبات یه ستاره باشم بزار نیستم یه فرشته واست یه حادثه باشم بزار توی کوچه پس کوچه های تردید بودن و نبودن برات یه سبد ترانه باشم میزاری میزاری باشم یه رهگذر یه کوله بار بهونه می دونم خواستن تو واسه دلم خواستنیه پس بزار همون ستاره باشم تا شاید یه شبی به دل ما سفر کنی
-
بابای خونه
جمعه 19 آبانماه سال 1385 11:14
آوازم را در نگاه به چشمانم نجوا کنان خواندی تو میدانی من پرستوی شهر غم ام تو میدانی که دانستنت به دنیای حرف می ارزد من تو ر ا و تمام گلهای یخ خانه مان را می پرستم من به تو به بابای خونه افتخار میکنم
-
دل من
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1385 18:17
چه فکر نازک غمگینی دل من دارد چه آواره بی دردی دل من دارد چه دشت بی شقایقی دل من دارد چه فریاد بی صدای دل من دارد
-
چه کودکانه
چهارشنبه 3 آبانماه سال 1385 22:02
صدایت را درپستوی بودن و نبودن چه ساده چه بی آلایش یافتم باز کودکانه بدنبال نگاهت گشتم نگاه بی نورم چه عاجزانه به دنبال بهار می گشت و در اوج بودن به امواج خاطره ها رسیدم در کنار صخره های از تو گذشتن در دریای پر تلاطم خواستن را فریاد زدم
-
احساس
جمعه 14 مهرماه سال 1385 15:30
احساس این واژه ناآشنا با ماست هی غریبه تورا هم صدا میزند و نجوا کنان خواهان توست پس بیا و ناقوس تنهای را به آنسوی نرفتنی ها ببر و از درون فریاد را زنده نگهدار....واما.............
-
باد صبای من
جمعه 14 مهرماه سال 1385 12:06
باد صبای من بوز اما فراموش مکن فصل بهار فصل شکوفه هاست فصل تو فصل من فصل خواستنیها فصل دلتنگیهاست صدای پر طنین وزشت را شنیدم چه بی بهانه آوازت را به دل گرفتم دل تنگت شدم دل تنگ عطر گل رازقی و اما نوشتم نوشتم که من هم دور مانده ام از تو از خود از ناباوری ها
-
رهگذر
چهارشنبه 12 مهرماه سال 1385 21:37
سلام ای رهگذر با نگاه بی انتهایت به عمق تک تک حروف و واژه هایم بنگر و آرام آرام مرا همراه با این صفحه ورق بزن... و بعد به رسم روزگار مراو عمق نو شته هایم را به دست فراموشی بسپار... ...آواره سر گردان... پاسخ : -->
-
قاب
یکشنبه 9 مهرماه سال 1385 22:43
امروز آری همین امروز قاب بی کسی دلمان را به چهار چوب بی پناهیمان کوباندیم و آنرا به دیوار قدیمی که یادگاری نداشت هدیه دادیم............
-
دیونه
پنجشنبه 6 مهرماه سال 1385 19:18
یادم خوب خوبم یادم می خواستی دیونه شم دیونه ای یه دیونه دیونه شدم بی بهونه حالا میخوام بشم یه دردونه دردونه ناز چشات این و خودت خوب میدونی دردونهای بی نشون آوازشون تو کهکشون فراونه آهای آهای باد صبا میشنوی شیونای آلالها عاشقای عاشقا رو
-
گلای یاس
پنجشنبه 6 مهرماه سال 1385 19:06
نمیدونم میدونم یا نه اما صدای لحظه های بی تابی گلای یاس و خوب می شنوم انگار بی بهونه دنبال یه بهونن انگاری دلشون واسه خود خودشونم تنگ شده نمیدونم میدونم یا که نه اما خوب میدونم میخوان همه این و بدونن که عاشقا دریاین آره همه اینو خوب میدونن بودن گلای یاس با بهونه و بی بهونه خواستنیه...............
-
نمیدانم
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1385 19:50
نمی دانم نمی دانم چرا ؟؟؟؟؟؟ لحظه ها هم هوای رفتن ندارند انگار قلبشان از تپش افتاده و صدایشان در حنجره تاریک زمان مرده است و چه روز وداع
-
صدای رفتن
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1385 19:47
غروب مثل همیشه پاورچین پاورچین آمد کوله بارش غربت زندگی و نگاهش مملو از پرواز بود سکوت را در باغچه نگاهمان کاشت و رفت و ما تهی شدیم از آغاز ....
-
به یاد دارم
چهارشنبه 5 مهرماه سال 1385 19:43
به یاد دارم پر پرواز پرستوی نگاهم را به یاد بودن و خواستن به توهدیه دادم به یاد داری !!!!!!!!!!! خوب میدانم و میدانی که چه ساده از قمار بودن گذشتیم،از آرامش چشمه ی تشنه به یاد آوردی چه کودکانه چه خاکستری از خودمان گذشتیم.......
-
سر آغاز کلام
سهشنبه 4 مهرماه سال 1385 21:04
میدونی بودن در کنار لحظه ها مثل بودن در کنار آیینه ها ،همیشه با بگو مگو همراه بوده آخه ما از خودمونم گریزونیم از رسوای سایمون میترسیم این ترس که ما را همیشه از خودمون از خواستنیامون دور میکنه ای کاش ای کاش حداقل وقتیکه با خودمون تنهایم به صدای درونمان دروغ نگیم
-
برای شروع
دوشنبه 3 مهرماه سال 1385 11:42
چند ورق از دلتنگی